دلنوشته از جنس کرونا خانم آمنه پورشمس
دلنوشته پرستار بیمارستان توحید جم از روزهای پر تاب و تپش کرونا
اسفند 98 با اسفند سال های پیش فرق میکرد تازه از ارزیابی اعتباربخشی دانشگاه 2 روز گذشته بود که خبر بحران کرونا خستگی را در ذهنهایمان حک کرد و جسم خسته امان را خسته تر، ولی بحران بود و کد اماده باش اعلام شده بود، مهم نبود حال من و همکاران خسته من ،ما همیشه بودیم تا بهترین ها را برای مردمی که از جنس مهربانی و گذشت و ایثار بودند فراهم کنیم.
پس همه با هم دست در دست مهربانی در هر سمت و مقام و منصبی که بودیم استین بالا زدیم، ما برای این روزها از قبل اماده بودیم و مشق بحران را از فبل حفظ کرده بودیم.
جلسات هم اندیشی ها یکی پشت سر دیگری برای بهترین خدمات برگزار میشد اشنایی با فکرها و اندیشه های تازه در فضایی گسترده تر از جایی که مشغول به خدمت بودیم برای من و شاید برای خیلی از همکاران من محبتی بود قابل ستایش تا یاد بگیریم بهترین ها را و شایسته تر مدیریت کنیم بحران را .
همه چیز مهیای میزبانی یک مهمان بود یک مهمان ناخوانده که بودنش آزارمان میداد مهمان ناخوانده ای که گاهی امان از بیمارانمان میگرفت و انها را به کام مرگ میکشاند و چه تلخ روزهایی بود ان روزها ، و همکارانی که ساعت ها برای از دست دادن بیماران عزیزشان میگریستند و یادم نمیرود انگاه که همکارم پدرش جلوی دیدگانش در بخش جان به جان افرین و تسلیم کرد ،او اولین جمله ای که بر بالین پدر گفت تقاضای ماندنش بود برای ادامه راه، او میخواست باشد و بماند تا پدران دیگر زنده بمانند و عزیزان دیگری همچون او با تمام مشکلاتشان ماندند تا قدمی باشند به جای قدم های خسته و، دستی باشند به جای دست های لرزان و اندیشه ای نو به جای ذهن های خسته ، درک ان لحظات و خاطره ان روزها برای کسانی که این دوره را گذرانده اند قابل فهم و روشن است.
بخش های ما پادگان هایی بود از نیروهای زخمی ، نیروهایی که نفس کشیدن برایشان سخت بود مثل زخمی های شیمیایی جنگ تحمیلی و چه دردناک صحنه هایی بود این صحنه ها ، زندگی درد را به ما نشان میدهد و عشق را به ما می اموزد ، زندگی به ما میاموزد شور و شیدایی و شوق را ، من خوب میدانستم که سهم انسان از خوشبختی به اندازه عشقی ست که ایثار میکند و این نوع نگاه من به زندگی تاب و توانم را بالا میبرد و هر روز با خودم زمزمه میکنم این بیت شعر سعدی را : ای که از دستت رسد کاری بکن ، پیش از ان کز تو نیاید هیچ کار .
در تاب و تب ناملایمات زندگی در عرصه خوبی ها و بدی ها در عصر هجوم وحشیانه بیماری کرونا کسانی بودند که صبورانه پای خدمتشان ایستادند و خم به ابرو نیاوردند و تا سر حد شهادت رفتند و شاید میدانستند که انسان های بزرگ ، بزرگ میمیرند و با چشم هایی اشک بار و شاخه های گل سرخ تا دیار ابدیت بدرقه اشان کردیم و انها دنیز همچون شهدای 8 سال دفاع مقدس همیشه در یادها و خاطره مردمان سرزمینشان جاودانه میمانند.
اسفند گذشت و فروردین نیز ، و گذشت روزهای دیگر نیز و هیاهو و شادی که دیگر مثل ان روزها سکوت کوچه ها را درهم نمیشکند و غوغای بچه ها که دیگر به گوش نمیرسد و بازی های راه مدرسه که دیگر نیست ولی زندگی در جریان است با تمام خاطراتش ، پس باید زندگی کرد نه چنان سخت که از عاطفه دلگیر شویم ، نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بد و خوب، لحظه ها میگذرند ، گرم باشیم پر از فکر و امید ، عشق باشیم سراسر خورشید ...